87 - فريادرسى امام عسگرى (عليه السلام ) از دوستان



كافور خادم گويد: يونس نقاش كه از دوستان و خادمان امام حسن عسگرى (عليه السلام ) بود، روزى به حضور امام آمد در حالى كه مضطرب و لرزه بر اندامش بود عرض كرد: اى مولاى من به تو در مورد خانواده ام وصيت مى كنم كه به آنها لطف و خير داشته باشيد.
امام فرمود: چه خبر؟
يونس عرض كرد: مى خواهم از اين دنيا بروم .
امام در حالى كه خنده بر لب داشت فرمود: اى يونس چرا؟ مگر چه شده ؟
يونس عرض كرد: فرزند ظالم (منظورش فرزند خليفه وقت است ) نگين انگشترى برايم فرستاد كه سخنى در آن نقش كنم ، وقتى كه مشغول كار شدم نگين دو نصف شد، فردا هم بايد نگين را تحويل دهم و او ستمگرى است يا دستور هزار تازيانه و يا اعدام مرا خواهد كرد.
امام حسن عسگرى (عليه السلام ) فرمود: به منزلت برو، تا فردا خوشحال مى شوى ، و اين پيش آمد براى تو خير است .
وقتى كه فردا شد، باز يونس خدمت امام رسيد و بسيار ناراحت و نگران بود و عرض كرد رسول خليفه آمد و نگين را مى خواهد.
امام فرمود: برو نزد او كه هرگز جز خير نبينى .
يونس عرض كرد: اى مولاى من به او چه بگويم ؟
امام لبخندى زد و فرمود: برو نزد فرستاده خليفه و پيام او را بشنو كه خير است .
يونس رفت و پس از ساعتى برگشت و به امام عرض كرد: اى مولاى من ، كنيزهاى دربار با هم درباره آن نگين بگو مگو كرده اند، پيام آور آمده به من مى گويد: اگر امكان داد آن نگين را دو نصف كن ، تا هر چه بخواهى تو را بى نياز سازيم .
امام حسن عسگرى متوجه خدا شد و عرض كرد: خدايا حمد و سپاس ‍ مخصوص ذات پاك تو است ، چرا كه ثنا گويت را تصديق نمودى .
سپس به يونس فرمود: در جواب چه گفتى ؟ او عرض كرد: گفتم : به من مهلت بده تا در اين باره فكر كنم ..
امام فرمود: محكم كارى كردى .